تبليغاتX
با من بگو

دارم کد مینویسم. گاهی که برنامه ام خطا میده، کلافه میشم و چشم هام رو میبندم. چند لحظه سکوت میکنم و به ذهنم آرامش میدم. بعد دوباره امتحان میکنم. برنامه نوشته شده را با دقت بررسی میکنم. این بار موفق میشم خطای برنامه رو پیدا کنم و اون رو رفع می کنم. حالا دوباره برنامه رو اجرا میکنم و این بار خروجی درست رو ازش میگیرم. لبخند میزنم و از پشت میزیم بلند میشم. برای خودم چای میریزم. کنار پنجره می ایستم و با آرامش خاطر به گلهای درون باغچه حیاط نگاه میکنم. محل کارم طبقه چهارمه. از اینجا بیرون خیلی قشنگ دیده میشه.محوطه فضای سبز اینجا واقعا زیباست. یک تکه از بهشت...؟!!

چرا که نه! بهشت ما همینجاست! جایی که قدر لحظه لحظه زندگی رو میدونیم و ازش استفاده میکنیم. جایی که با اولین شکست دلسرد و ناامید نمیشیم و دوباره تلاش میکنیم. جایی که به هم کمک میکنیم. جایی که قلبهامون برای هم می تپه...

به نظرم تمام فعالیت های زندگی ما هم  مثل همین برنامه هایی هست که تو کامپیوتر مینویسیم!! (البته از دید من که یک مهندس کامپیوتر هستم!!) گاهی بی دقتی میکنیم و خطایی مرتکب میشیم. گاهی هم تجربه کافی نداریم و یک خطا انجام میدیم. بعد اگر شانس بیاریم و ناامیدی نیاد سراغمون، میتونیم رفتار خودمون رو به دقت و بدون غرض ورزی و با وجدان بیدار تجزیه و تحلیل کنیم و خطاها رو کشف کنیم و سعی کنیم تا اونها رو برطرف کنیم.

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه 1388/08/14 و ساعت 10:41 |

دارم تو روزمره گی ها غرق میشم. خیلی دلم میخواد قید همه چیزو بزنم و یه مسافرت درست و حسابی برم.

ما آدم ها انگار عادت داریم خودمون سر خودمون رو شلوغ کنیم و واسه خودمون قید و بند ایجاد کنیم. خستگی روحیم فقط با تنوع در آب و هوا و تنفس در هوای فارغ از دود و جنجال خوب میشه. هنوز خستگی سمینارم رفع نشده که باید به فکر امتحان های میان ترم و پایان نامه باشم

خوب منم دلم میخواد یک کم به خودم استراحت بدم.

دیروز یه مطلب جالب خوندم:"زندگیت را آنچنان دریاب که در لحظه ای که مرگت فرا رسید در حال ارتکاب گناه نباشی".

حالا من دارم فکر میکنم این همه تلاشی که داریم برای زندگی میکنیم تو اون لحظه ای که مرگ فرا میرسه چه ارزشی داره؟ حتی اگه اون موقع در حال انجام کار گناه هم نباشیم، اگه از فرصت های زندگی درست استفاده نکرده باشیم حسرت میخوریم. اون موقع است که شاید قدر لحظات گذشته رو بیشتر بدونیم و با خودمون بگیم که ایکاش یک کم هم برای صیقل روح و جانمون وقت گذاشته بودیم. مگه نه؟!!

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 8:26 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه 1388/08/09 و ساعت 10:1 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه 1388/08/09 و ساعت 9:59 |
خیلی حرفها تو دلم هست و هیچ گوشی رو برای شنیدن اونها پیدا نمیکنم...

 کسی به شیشه قلبم تلنگر میزند و اجازه ورود میخواهد. ولی خبر ندارد که قفل بزرگی بر در آهنی قلبم زده ام.

کسی خبر ندارد از روزی که بدون هیچ جرمی دلم شکست و با خود عهد بستم که هیچگاه قفل در قلبم را باز نکنم.

کسی خبر ندارد که برای شکستن هیچ دلی تلاش نکردم و اما خیلی ها سعی کردند با ضربه هایی که به شیشه دلم میزنند آنرا بشکنند یا حداقل کاری کنند که شیشه ترک بردارد.

قلب من برای تمام همنوعانم می تپد. اگر روزی بشنوم کسی مشکلی دارد سعی میکنم به هرنحوی کمکش کنم اما وقتی برای خودم مشکلی پیش می آید کسی سنگی از جلوی پایم برنمیدارد مگر وقتی که سنگ بزرگتری را به جای آن بر سر راهم بیندازد.

دنیا پر از آدم های مختلفه. خوب و بد- قوی و ضعیف - مهربان و نامهربان- فریب کار و بی ریا- راست گو و دروغگو

نمیدونم چرا هرکس سر راهم قرار میگیره سعی میکنه خودش رو جوری نشون بده که نیست!! چرا آدم ها تظاهر به چیزی که نیستند میکنند و با این کار دیگران رو فریب میدن؟

خیلی حرفها تو دلم هست....

چرا وقتی با صداقت حرفی رو به کسی میزنی باور نمیکنه؟!! حتما برای اینکه تو را باور کنند باید به آنها دروغ بگویی!! چرا هیچکس تفاوتها را باور ندارد و برای اختلاف سلیقه ها احترام قائل نیست؟!!

چرا وقتی از همه می بری و ترجیح میدی تو خلوت و تنهایی خودت آروم و بی دغدغه زندگی کنی باز هم  سعی میکنند به حریم قلبت راه نفوذ پیدا کنند.

همش سوالهای بی جواب...

کاش آدم ها قدر همدیگر رو بیشتر میدونستند و ایکاش برای هم بیشتر ارزش قائل میشدند و کمی فداکاری میکردند کاش به خاطر خودخواهی دل همدیگر را نمیشکستند...

و ایکاش من میتوانستم جایی دور از این هیاهوی زندگی برای خودم به تنهایی زندگی کنم و دمی بیاسایم.

خیلی شکایت کردم ولی چه کنم که خیلی دلم گرفته. فقط خدا میدونه که الان چه حس و حالی دارم.

منم آن غروب خسته

با دلی ز غم شکسته

غمی که با لب خندون

توی این دلم نشسته

 

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 14:1 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه 1388/08/05 و ساعت 12:49 |

هر چند که از آينه بی رنگ تر است

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

بشکن دل بی نوای ما را ای عشق!

اين ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه 1388/08/04 و ساعت 10:43 |
سلام

من برگشتم هرچند که میبینم هیچ کس متوجه غیبت من تو این چند روز نشده

ولی خوب دیگه ما همچنان سنگر رو حفظ کردیم و هستیم در خدمتتان

دیروز بالاخره از شر این سمیناری که چند ماهی بود نفس گیر شده بود خلاص شدم

آخیش

فعلا باید به کارهای عقب افتاده برسم. چون چند روزه سرکار هم نمیومدم.

به زودی برمیگردم

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه 1388/08/04 و ساعت 8:30 |

دعوایی بین حافظ و صائب و شهریار بر سر  آن ترک شیرازی اتفاق افتاده:


به قول حضرت حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

 

و صائب در جواب می گوید:

هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

   

و شهریار در جواب می گوید:

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

و دوستی گوید:

هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی، چون ندارد تاب اجرا را

 

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه 1388/07/27 و ساعت 13:52 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه 1388/07/27 و ساعت 9:18 |
هنوز خوب نشدم. امروز سرم و آمپول زدم

فردا مرخصی استعلاجی

سه شنبه روز دختر بید.

امسال کادوم رو پیش پیش از مامانم گرفتم

+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه 1388/07/25 و ساعت 15:35 |
سرما خوردم خفن

صبح که از خواب پاشدم گلوم خیلی درد میکرد. مجبوری اومدم سرکار.

حالم خیلی بده. تب و گلودرد شدید دارم

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه 1388/07/23 و ساعت 7:22 |
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره؟عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته؟

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو

چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم؟کجای جاده دلتنگه؟

می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره

سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه 1388/07/23 و ساعت 6:31 |
امروز  حالم خیلی بده.

باز  هم  دست به   دعا  هستم......

 

توضیح :

من از بی نوایی نیم روی زرد

غم بینوایان رخم زرد کرد

 

ایکاش میشد آدم از درد های جامعه کمتر بدونه!!! غم چیزهایی که میدونم رو دلم سنگینی میکنه

+ نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه 1388/07/21 و ساعت 10:36 |
سلام دوستان عزیز

بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران آگهی استخدام داده.

کسانی که تمایل دارند تو این آزمون شرکت کنند به آدرس http://azmoon.cbi.ir مراجعه کنند.

 ثبت نام تا تاریخ  ۲/۸/۱۳۸۸  .  ادامه داره

اگه به اطلاعات بیشتری نیاز داشتید تو بخش نظرات مطرح کنید تا بیشتر راهنماییتون کنم.

موفق باشید

 

**********************************

پاسخ به سوال شهلا:

شرایط سنی و میزان تحصیلات و رشته های مورد نظر بسته به مشاغل مختلف فرق میکنه (از کاردانی تا کارشناسی ارشد) که توضیح کاملش تو همون سایتی که آدرسش رو گذاشتم, اومده

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه 1388/07/20 و ساعت 7:50 |